شاعران سياوش
شاعران
سیاوش میرزاده

تولد : چهار آبان سال هزار و سیصد و بیست و هفت شمسی در گجساران

درگذشت : ؟

مرگ می آید خود را بی گمان خواهد آمد

نام من را شاید روی پیشانی سنگی بر بالام

سنگتراشی از اهل نمی دانم با خط نسخ یا کوفی یا نستعلیق

نقر کند یا یا نکند



ترانه

تک درختا ز نو جوانه زدی

      باز بر زلفِ شاخه شانه زدی

بر رخِ سردِ نوبهار امسال

      بوسه ی گرم و عاشقانه زدی

پژمريدی به زمهريرِ هوا

      هيبت اش را چه ماهرانه زدی

غمغباری به خانه آمده بود

      بر رخ اش سبزِ بي کرانه زدی

گفته بودم غمی فسرده مرا

     بزمِ شادی به بُهتِ خانه زدی

خسته بودم ز لحظه های تهي

     خسروانی بر اين بهانه زدی

جانِ من را در اين فضای کِدِر

     رنگشاری پُر از فسانه زدی

ای جهان ات جوان و تازه و تر

      بر بهارم بسي ترانه زدی

 
ميگذرمم چاپ پست الكترونيكي

می گذرمَم را ايستادم

ايستادنمَم را نشستم

و نشستنمَم را

اين منزل کرده گی از اين همه سُست

که بی جا و بی جهت

نيافتاده بود بر آن همه عزم

و کِرِخت

که بی جا و بی جهت

نپخشيده بود بر رفتار

از آن همه شتابان رفتن وِلو

در بی کوچه گی های دشت

ميلی به نشستن

رفتنمَم را ماند

ماندنمَم را لباس به جارَختی نشاند

و کفش هام را از بندهاش رهاند

می گذری ات را که نيامدی

رَم از پاهای آهوم رماند

شايد خسته گی بهانه ی خوبی بود برای تعّلل وقت

که سخت می گذردش را بی آزار از سِفت پيشِ روم

کاه بگذرانَد

ديروز اگرخيالی

در اين حوالی

می بَرَدَش را می آمد و به آبادِ ناکجام

می کشاند

حالی بود و مجالی

خارخارِ جست و جويی بود و آرزوی محالی

امروز گولی

می آيدش را خنده خريش آمده

می گذری ات درنگی کن

در اين حوالی لَختی بنشين

خميدنمَم را

به گلِ آفتابگردان

در روزهای بارانی بفرست

شايد در کجايی از نمی دانم

چرخيدنمَم را

به سمتِ آفتابی از نيامده ها

از چه آفاقی

قد راست کند

چه می شد اگر

می گذری ات را می ايستادی

و چشم به حوالیِ من می گرداندی

 
مي شود رفت چاپ پست الكترونيكي

مي شود رفت

به تاريكيِ پيدايشِ آب

روشناي افقِ تيره ي سنگ

تخمدانِ پُرِ باد

التهابِ لزجِ پيچه ي ميلِ رگِ آوندِ درخت

تاخطركردن

دونفس جانِ جوان و دوعدد بال

تافروافتادن

دوعدد خم در زانو

 
دونفس چاپ پست الكترونيكي

دونفس نشئه ي ناپيدا داردشب

كه دراندوهِ ملال آورِ آواي چكاوك

خفته شايد باشد

شبچراغي كه ازآن سوسو مي آيد

تنِ اِستاده ي شبتابي را مانَد

شبكور

دونفس چهچهه از قامتِ شب باقي

پَروبالي

در متنِ آوازِ قناري كه زديم

بي كه ازياد رَوَد مشكلِ اندوهِ آواي چكاوك

ازخروسِ نَفَسِ ساحرِ شب اَفروزان

صبح ازنشئه ي ناپيدا

سرخواهد زد

 
«شروعقبلی123بعديپايان»

صفحه 1 از 3
 
a_forough.jpg