‹‹گفت آن ياركزاوگشت سرِداربلند›› بايادِعلي محمد رحيمي استوار ايستاده براستواي زخمِ گلوشباد را تكان مي دهدگلبول هاش را مي افشاندبرعصب هاي سرخِ زمانوبارور مي كندساعت هايي كه عقربه هاشانباگرميِ خورشيدنبض مي زنندتافرارويد فردااز موقف هاي بي موردِ حال چه صبحي درآينه مي چرخد
|