شاعران سياوش آن يار
آن يار چاپ

‹‹گفت آن ياركزاوگشت سرِداربلند››

بايادِعلي محمد رحيمي

استوار ايستاده براستواي زخمِ گلوش

باد را تكان مي دهد

گلبول هاش را مي افشاند

برعصب هاي سرخِ زمان

وبارور مي كند

ساعت هايي كه عقربه هاشان

باگرميِ خورشيدنبض مي زنند

تافرارويد فردا

از موقف هاي بي موردِ حال

چه صبحي درآينه مي چرخد

 
 
sohrab.jpg